خیلی وقته که ننوشتم. تصمیم دارم اگه بشه از حالا به بعد کوتاه ولی زود زود بنویسمرزا جونم در آستانه ۳ ماهگیشه و حسابی شیرین و خوردنی شده . دخترم خیلی بازیگوشه و وقتی بیداره دوست داره همش براش حرف بزنیم
عارفی را گفتند دنیا را چگونه میبینی؟ گفت آنچنانی که برگی از درخت به زمین نمیافتد میگر به رضایت من ! گفتند مگر خدایی تو؟؟ گفت نه ، راضی ام به رضای خدااین چند جمله همیشه آرامش بخش روح و روان من بوده و ه
خانم کوچولوی ما خیلی شیطون و بازیگوش شده ، دقیقا از دهم که ۳ ماهش شده خیلی تغییر کرده ، ساعات خوابش توی روز خیلی کم تر شده ، معمولا ۶ یا ۷ صبح بیدار میشه ، یک تا دو ساعتی بیداره و بعد یک ساعتی میخوابه
عجب هوایی شده امروز ، رفتم توی تراس مست شدم از این هوای بارون زده ی بهاری، چقدر سخته توی این روزها تو خونه موندن ، خدایا خودت کاری کن و ما را از این زیباییهات محروم نکنخیلی خوشحالم ، طبق گفته ی محدثه
موهام مثل برگ خزون میریزه این روزها ، از بس همه جا پر مو شده کلافه میشم ، روی لباسهای دلبندم هم همش پر موهای منه ! خسته شدم ! منی که موهام اونقدر کم پشت بود حالا حس میکنم به زودی هیچی ازش باقی نمیمونه
فکر کنم گل دختری را چشم زدم !! بر خلاف دو شبی که گفتم تا صبح خوابید این دو شب اخیر را تقریبا هر دو ساعت یک بار بیدار شد و شیر خواست !حدودا دو هفته ای هست که رزا خانم تلاش میکنه واسه نشستن ، یعنی تا می